نا گهان پرده ها افتاد روحم را می دیدم عریان بود خراشی به دونیم کرده بودش همه چیز رنگ دروغ داشت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 3:30 توسط مرگ مغزی |
داشتن دست های تو هنگام که باد چشمان ات را مجبور به بستن می کند و لبخندی که زندگی را با تمام پیچیدگی اش به مبارزه می طلبد آری دستان تو در دستان گنه کارم و دریاچه ای آن نزدیکی که به سینه کوه پناه می برد و سبز سخن می راند از آرامش و اینجا آشناست گرچه من هرگزاینجا نبوده ام قامت بلند و جدی تو که ایستاده ای در انتظار شکفتن خون از نگاه گل و لب ها سرود پرواز را زمزمه می کنند
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:16 توسط مرگ مغزی |
در آینه سایه اش افتاده در آب لحظه ها می سوخت چون خورشید من تشنه ی آب من تشنه ی آینه بودم
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:30 توسط مرگ مغزی |
به لبانش می اندیشم و نــت ها در فضا راه می گشایند خنکای سایه ی نفس هایش بر کویر روحم وبی گناهی پرنده ی نگاه اش در کوچ غربتمان هنگام که انعکاس آب سلام می کند بر قامتش من به نازکی اندامش می اندیشم
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 3:38 توسط مرگ مغزی |
در عمق شب در عمق تنهایی تویی که با منی تویی که با منی
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 2:16 توسط مرگ مغزی |
امروز یک شنبه است درد به انتهای اوج می رسد و مادر لحظه ای در قعر ِساکن، می میرد تولد کودکی خون آلود سایه ای از باران بر سر با ناله ای سرد دعوت حیات را می پذیرد امید شاید در زمین ِ زندگی، شاخه ی عشق را هدیه گیرد امروز یک شنبه است
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 21:41 توسط مرگ مغزی |
هیچ کس فکرش رو هم نمی کرد!!! هیچ کس اون به کسی جواب مثبت داد که همه تا اون لحظه فکر می کردند از اون متنفره! هیچکس حتی فکرش رو هم نمی کرد!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 0:37 توسط مرگ مغزی |
فریادی برآمد "تنهایی" د رجانم نشست معلق در انتهای لحظه ها آبی و زرد " سبز " در جانم نشست
+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 14:45 توسط مرگ مغزی |
| ||||||