دست هایم به آسمان و اشک هایم به زمین می رسند صدای من به دنبال دریچه ای تا جاری شود اما تردیدی ترسناک بغضم را سر می برد ساکت.
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:39 توسط مرگ مغزی |
چشم می بندی تا من بانوی نازکِ عشق را کنار دریاچه ی خیال دیدار کنم آنجا که آسمان دریاچه را می بوسد و سبز آبستن آبی ست وقتی چشم می بندی به من لبخند می زنی .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:26 توسط مرگ مغزی |
در هزارتوی بی انتهای شهوت در پلشت زار پست احساس آنجا که دود می شویم رنگ ها معصومانه تلخ اند.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:16 توسط مرگ مغزی |
چِک چِک
تیک تاک
نفس می کشم
اُکسید می شوم !
آتش درونم ، غذا می خواهد
ریه هایم ، خاکسترم می کنند
ریه هایم به من
خیانت می کنند !
چِک چِک
تیک تاک
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 4:43 توسط مرگ مغزی |
بی خوابی مسخ ذرات تنم پوک و بی ثبات ، پوسیدن آغاز می کنم حباب من و تیغ نگاه تو می بینی؟ - نیستم !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:30 توسط مرگ مغزی |
شاید صدای من گم شده است در گلوی تو راه گم کرده است پس بخوان با تمام حنجره ی درد بر این آوار بر این وهم ترسناک که شستن آغاز می کند گوشْت را از استخوان حیات بخوان به تلخای هر قطره اشک که از آغاز افتاده است بر این خاک همچون عشق که ذوب می شود در دستان زمان تو همه ی اشک ها را از آغاز بخوان.
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:29 توسط مرگ مغزی |
قلم در دستان تو چشمی تا ما ببینیم گوشی تا ما بشنویم شمالِ سبز ، درختان سر به آسمان سائیده انگشتان بی تاب نوشتن تو را می بوسند با غرور هر لحظه پ.ن برای لاله و همسرش - زوج خبرنگار
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:22 توسط مرگ مغزی |
آمدم نبودی نگاهم هنوز مانده ثابت به جای پای صدای تو که هنوز اینجاست کنار قلبم ، و شبنم نفسهای تو بر شیشه های پنجره ی دیوار روحم. بهار بود و ما زیر چشم های خیس آسمان بیهوده عهدی چه تلخ بستیم " هرگز تنها نمانیم" من آمدم اما تو ، نبودی.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:37 توسط مرگ مغزی |
من آلوده ی تنهایی شدم مرداب لحظه هایی که نمی گذرند من ، فرزند مادر تنهایی شدم من برای شعر بودن نازک شدم در انتهای یک موسیقی عجیب در ژرف چشمانش من بی صدا ، همه تن اشک شدم .
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:52 توسط مرگ مغزی |
قلم با من بیگانه است واژه ها از من می گریزند به جُرم بردن نام تو در شعرم خواب دیدم در گلوی من سرب داغ می ریزند
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:2 توسط مرگ مغزی |
پناهی می خواهم
جنون ریشه ها در عمق جانم
شعله می کشد
پناهی می خواهم
داستان آغاز می شود
تلاقی تنهایی و سکوت
تصویر یک نگاه
انگشتان باریکم را می رویاند
من پناهی می خواهم
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 16:40 توسط مرگ مغزی |
اشکم تنها گواه این روح خیس ام برای آینه ها ، الماس چشمانت را گفته ام برای ابریشم ها ، حریر تنت را گفته ام می خواهم برای خورشید بگویم از خنکای شب گیسوی تو تا بیاساید لحظه ای از این همه سوختن
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:48 توسط مرگ مغزی |
در مسیر روزها در مسیر شب ها بیگانه ها به او می رسند نگاهش می کنند ، کمی احساس می خواهند قطره می شود بر لب ذهن شان می بارد باز نگاهش می کنند ...می روند.
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:36 توسط مرگ مغزی |
غارت ِ احساس در بی هودگی ، فرسایش انتظار انعکاس یک نگاه شاید جانی دوباره خیزد در این تن ِ تنها
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:23 توسط مرگ مغزی |
نزدیک سایه ها آنجا که رنگ می میرد با سکوتی روشن همه ی حجم تنهایی را می ترسد نگاه من
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:56 توسط مرگ مغزی |
| ||||||